قدم زده تو خیابون انقلاب و برای من فیلم گرفته. انگار که من دارم تو اون خیابونا راه می رم. خیابونی که سال های زیادی از عمرم رو تقریبا هر روز ازش عبور کردم، پیاده یا سواره، و بعد یک هو ترکش کردم کلا از ذهنم پاک شده.
آدم واقع بینانه می تونه فکر کنه یه چیزی مثل این کاملا بی اهمیته، خیابونایی که بخشی از عمر تو رو تشکیل داده، خاطرات و ساعت ها و روزهایی که تو اون فضا گذشته، همه اش می تونه بی اهمیت باشه. گذشته بی اهمیته. چه فرقی می کنه که یه زمانی تو اون خیابونا قدم زدی و بعد نه سال ندیدی اون خیابونا رو؟ چه فرقی تو زندگی ات کرده؟ الان در بودن الان تو چه اهمیتی داره؟ به راحتی نه سال رو بدون اون خیابونا گذروندی و هیچ بلایی هم سرت نیومده.
ولی خب بدبختی اش اینه که با وجود همه این چیزایی که می دونی، ولی اون سوراخه همیشه هست، جای خالیه. یه سوراخی که کافیه یهو اشتباهی دستت بهش بخوره و تیر بکشه…
فیلم رو نگاه می کنم و نمی تونم به این فکر نکنم که چرا من نمی تونم آدمی باشم که تو اون خیابونا قدم می زنه؟ چرا منی که عاشق لحظه لحظه و زیر و بم اون خیابونا و آدما بودم نباید بتونم اون لحظه ها و خیابونا و آدما رو تجربه کنم و به تصویر بکشم؟ چرا؟ فیلم رو نگاه می کنم و خیلی به نظرم قدم زدن تو اون خیابونا بدیهی و عادی و معمولی میاد، ولی همه نکته در اون ممنوع بودنه است. این تاثیر روانی محروم بودن از بدیهیات.
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱
یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۹۱
The Dead
خواب دیدم داییم مرده. بعد که بیدار شدم، حالم گرفته بود. بعدش گفتم به مامانم بگم خوابم رو. چون خیلی موقع ها خوابای من تعبیر می شه. فک کردم داییم پیره دیگه ممکنه بمیره به زودی. خوابم رو به مامانم بگم یه کم روحی آماده باشه. بعد از یه ساعت یادم افتاد داییم سه سال و نیمه که مرده...
پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۱
چینی نازک تنهایی من
Years of solitude have had their toll on me. I can't easily let others enter my domain any more. I get scared or annoyed if someone gets too close. And it's so difficult for others to figure out how to play with my tunes. I have become an ass, an inevitable ass.
But part of me tells me I have the right to be so. All these years I struggled through the hardships and the loneliness to create a safe space of my own. If it wasn't for this safe space, I wouldn't be able to survive what was going around me. Dealing with me and this space has become such a delicate matter. But in the end only a person who can handle such level of delicacy and can see the nuances could sustain a relationship with me.
I have become like a china plate. I can easily break. I should put the sticker on: "Handle with care"!
دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۹۱
lazarus sign
از اینکه یه هفته از یه آدمی بی خبر بودم اعصابم خورد بود. از اینکه اعصابم خورد بود، اعصابم خورد بود. فکر می کردم چرا باید حسی داشته باشم اصلا؟ ربطی به من نداره. حقی ندارم. ولی همه اش فقط دنبال نشانه ای از بودنش می گشتم. بعد فکر کردم چرا ربطی به من نداره؟ چرا حقی ندارم؟ آدم حق داره نگران آدم هایی باشه که براش مهمن. بی ربط به روابط و مناسباتی که با اون آدم ها داره.
از اینکه مناسبات دنیا اینقدر تخمیه که مجبوری سیاه یا سفید کنی اعصابم خورده. از اینکه یک جذامی هستم اعصابم خورده. از اینکه یک نشانه هایی از بودنش دیدم خوشحالم.
از اینکه مناسبات دنیا اینقدر تخمیه که مجبوری سیاه یا سفید کنی اعصابم خورده. از اینکه یک جذامی هستم اعصابم خورده. از اینکه یک نشانه هایی از بودنش دیدم خوشحالم.
gotta go...
پریشونم. یه چیزی سر جاش نیست. یه چیزی نمی شه اونطوری که باید بشه. نمی فهمم چیه قضیه. همه چیز مهیاست برای رستگاری. اما یه چیزی این وسط درست نیست. چی؟
پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۹۱
i was happy
کم پیش میاد یه آدمی رو نگاه کنم و فقط تنها چیزی که تو ذهنم بیاد تحسینش باشه. بعد خب سیب چرخ خورد و چرخ خورد و یه آدمی جلوی روم قرار گرفت که هر موقع نگاهش کردم تو این چند ماه اولین چیزی که می اومد تو ذهنم تحسینش بود. یعنی خوب بودنش اونقدر غالب بود به هر چیز دیگه ای جلوی چشمم که با نگاه کردن بهش فقط تو دلم تحسینش می کردم و قربون صدقه اش می رفتم.
خیلی وقته فهمیدم خوشبختی تو چیزای کوچیک و توی لحظه هاست. لحظه هایی که همه چی سر جاشه، و تصویر پیش روت تحسین برانگیزه. چند ماهی خوشبخت بودم.
خیلی وقته فهمیدم خوشبختی تو چیزای کوچیک و توی لحظه هاست. لحظه هایی که همه چی سر جاشه، و تصویر پیش روت تحسین برانگیزه. چند ماهی خوشبخت بودم.
سهشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۱
Lullaby
یه شب خوابم نمی برد، برام لالایی محمد نوری رو فرستاد. حالا از اون موقع هر شب می ذارمش چند بار می خونه تا خوابم ببره.
آخر آخر هر روزم، وقتی له و داغونم، وقتی دارم از اضطراب می میرم و سقف رو نگاه می کنم و ساعت هی می گذره و شب هی دیرتر می شه و خوابم نمی بره، وقتی همه چیزای نگران کننده رو مرور می کنم: فکر خونه، گذرنامه، کار فردا، مامان، خواهرم، تنهایی هام، نسرین ستوده، زجه های اون مادره، دواهایی که نمی رسه دستشون، درد دل های هر روزه مردم که آتیش به جون آدم می زنه، و کثافت و زباله ای که هر روز به خاطر کار و دنیایی که توش گیر افتادیم می ره تو روح و روانم؛ بعد از همه اینا، لالایی محمد نوری رو می ذارم و وقتی می گه "بخواب نقل و نباتم"، چشام رو می بندم و خیال می کنم که اون داره برام می خونه. چند بار که خوند، چشام سنگین می شه، اضطرابم کم می شه و خوابم می بره.
خوشحال و آروم کردن من خیلی راحت و ساده است. چقدر چیزای به این کوچیکی راحت از آدما دریغ می شه. چه دلپذیره که یه آدمایی هستن که هنوز گیر بازی نیفتادن و می تونن بقیه رو خوشحال کنن، یه همین سادگی!
اشتراک در:
پستها (Atom)